هجده
هفده
زندگی ما را گرفته است آیا!!
یا
ممکن است اینطوری هم بشود حتی...
شانزده
تازگیها یک جور عجیبی هستم. یک جور ِ انگار من در این دنیا زندگی نمیکنم/ انگار اینجا جهان من نیست/ انگار من یک جای دیگری هستم... اصلا همین که من حرفم نیاید خودش اتفاق بزرگیست. همین که من سرم را کردهام توی لاک خودم و از زمین و زمان بیخبرم و ماستم را میخورم چیز عجیبیست. حالا شما از این حرفها باید نتیجه بگیرید که روزگار بر وفق مراد است.
بعدتر اینکه من یک چیز جدید در مورد خودم کشف کردم.
پانزده
چهارده
گاهی وقتها یک نفر باید پیدا شود و نخ بادبادک را بگیرد و یک جایی محکم ببندد.
خوشبختی های کوچک-1
از خیلی پیشها دوست داشتم وقتی توی یک خیابانی راه میروم یا از جلوی مغازهای رد میشوم یا توی پارکی روی نیمکتی مینشینم یا... بی که حواسم باشد عطر خاطرهای، یاد روزی، صدای خندهای، ... توی ذهنم بپیچد و بغلم کند و ببرد بگذاردم توی یک روز خوب، یک لحظهی ناب، یک حس بکر که فقط مال من باشد. حالا خیلی نیست که به یمن بودنت از خیلی جاها که رد میشوم دلم میلرزد، قدمهایم آرام میشود و یک حس خوشی مثل بوی شیرینی تازه همهی ذهنم را پر میکند.
سیزده یا همان سیزده
دوازده
یازده
آدم گاهی وقتها در یک رابطه بیشتر از طرف مقابل خودش را کشف میکند.
پ.ن: آدم یک همچین موجودی است.
ده
آدم گاهی از خودش میپرسد:« به کجا چنین شتابان؟»
بعد لابد این خودش میآید میگوید:« صد بار بهت نگفتم تو زندگی دیگران سرک نکش؟»
بعدتر آدم سرش را میاندازد پایین ماستش را میخورد.
نه
گاهی وقتها نمیشود...
حالا بیا خودت را شرحه شرحه کن... نمیشود که نمیشود
هشت
گاهی وقتها...
این گاهی وقتها یک موقعهایی خیلی لعنتی میشوند.
انکار نمیکنم که خیلی وقتها هم قشنگ و نایس میشوند. اما این اصلا دلیل نمیشود که آدم یادش برود آن موقعهای لعنتی بودنش را.
اصلا به نظر من این گاهی وقتها هستند که زندگی را میسازند. یک روز اینطوری، یک روز هم آنطوری. ما هم شدهایم درگیر این موقعیتهای بازیگوشی که لحظه به لحظه رنگ عوض میکنند.
اصلا آدمیزاد دیگر گاهی وقتها ندارد که، همیشه دلش غنج میرود وقتی هر روز صبح که بیدار میشود اس ام اس میآید: «سلام خانومی. صبحت به خیر»
هفت
آدم گاهی وقتها دوست دارد اعتماد کند.

پ ن: دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته...
شش
آدم است دیگر گاهی دلش میخواهد پستهای طولانی بگذارد. هنوز هم خیلی روز از روزی که آمد نگذشته است. اما این رود جاری در من پر آبتر شده. بیقرارتر شده. پرشورتر شده. سر نترس پیدا کرده. دارد همینطور بی که بداند کجا پیش میرود. نه که نخواهم که دلم دارد غنج میرود از این بیمحابا بودنش. اصلا ببین دارم خودم میشوم. همانکه توی خیابانگردیهای تنهاییام بودم. همانکه لای کتابها پنهان شده بود. لای کلیدهای کیبورد. حالا انگار آمدهام بیرون. دارم تند تند نفس میکشم و چشم میدوانم به اطرافم که روزهایم را کسل کرده بودند و خودم را توی لحظههایی که هی کش میآمدند قایم کرده بودند. حالا چند وقتی میشود که همینطوری یکهو پیدا شدهام. پیدا شدن حس خوبیست. دوستش دارم. پیداشدن را. اصلا حس خوبیست که یک روز ِ مثل روزهای دیگر یک نفر بیاید در جعبهات را باز کند که نور بیاید داخل.
پنج
گاهی وقتهای این چند وقته:
آدم گاهی وقتها نگران میشود از بس که همه چیز نگران نکننده است.
آدم گاهی وقتها با خودش فکر میکند که باید بنشیند با خودش فکر کند.
آدم گاهی وقتها فکر میکند برای بهتر شدن یک رابطه باید تغییراتی را روی خودش به عمل بیاورد، مثلا بنشیند با خودش فکر کند.
آدم گاهی وقتها خوشخوشانش میشود، حتی دلش ممکن است غنج هم برود، حتیتر اینکه گاهی دلش آب میشود از خوشی.
آدم است دیگر گاهی وقتها دلش هم ممکن است تنگ بشود.
...
آدم گاهی دلش میخواهد بیاید بگوید تو که اینجا را نمیخوانی در بهترین جایی که ممکن است ایستادهای. لطفا از جایت تکان نخور.
الان به قول شاعر گفتنی قد آغوش منی...
چهار
سه
آدم گاهی باید با خودش تنها بنشیند و آنوقت حتما خیلی حرفها هست که باید بزند به خودش.
دو
آدم گاهی دلش یک چیزهایی میخواهد.
.
.
.
از هر نظر که فکرش را بکنید.


